|
|
خانه متروک
دانم اکنون از آن خانه ی دور هر زمان می دود در خیالم بینم آنجا کنار بخاری دورتر کودکی خفته غمگین پنجره باز و در سایه ی آن گربه با دیده ای سرد و بی نور دانم اکنون کز آن خانه ی دور لیک من خسته جان و پریشان نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه پنجم مهر 1388 | 1:43 | + | موضوع: |
گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او دل من کودکی سبکسر بود اگر از شهد آتشین لب من باز هم در نگاه خاموشم بازهم می توان به گیسویم باز هم می دود به دنبالم باز هم دارم آنچه را که شبی ز آنچه دادم به او مرا غم نیست کو دلم کو دلی که برد و نداد دگرم آرزوی عشقی نیست او که از من برید و ترکم کرد نوشته شده توسط : قاصدک | چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 | 23:25 | + | موضوع: |
خاطرات
باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش توفان بود
ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من ديد در آن چشم سياه نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت ياد آن خنده بيرنگ و خموش كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند بجاي عشقي آلوده به نوميدي و درد نگهي گمشده در پرده اشك حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آئي ديگر از كف ندهم آسانت ترسم اين شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند برجانت نوشته شده توسط : قاصدک | شنبه هفتم شهریور 1388 | 17:28 | + | موضوع: |
حداقل بعده مرگ هوامو داشته باشيد
وقتي مردم مرا در قبري تاريک پنهان نسازيد مثل لکه ننگي که از صفحه زمين مي زداييد تنم روزي آغوشي گرم بود براي آنان که دوستشان داشتم و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم دستانم ستايشگرين نوازشگران و قلبم عصاره اي از عشق عريانم نسازيد ... من از هم آغوشي با تن سرد خاک مي هراسم اشک هايتان ارزانيتان و ناله هاي بيهوده تان ! خوب مي دانم سه بار که خورشيد غروب کند من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي کنم خروارها خاک سرد براي من بسترتان هميشه گرم مي دانم خدا مرا خاک خوبي خواهد کرد تا روزي اندام شما در آغوش گيرم روزي که دير نخواهد بود... نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | 16:8 | + | موضوع: |
اگه تو مال من بودی
اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد نوشته شده توسط : قاصدک | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 19:55 | + | موضوع: |
ماه من غصه نخور
ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن همه كه پر ترك مث تو و من نمي شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس ماه من غصه نخور ، زندگي خوب داره و زشت خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمي كنن ماها كه از آدما كمك طلب نمي كنن ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مث تو خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مث تو ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا هر دو مون دعا كنيم ، تو هم جدا ، منم جدا نوشته شده توسط : قاصدک | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 19:13 | + | موضوع: |
برو سفر سلامت ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت غم من نخور كه دوريت براي من شده عادت ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من مقصدت هرجا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي اون ور مرز شقايق پشت لحظهها كه باشي خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود تنها دست تو رفيق دست بيرياي من بودنوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 16:7 | + | موضوع: |
دلبركم چيزی بگو ........ دبركم چيزی بگو دلبركم چيزی بگو به من كه از گريه پرم هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم *** منو نو کن به یه بوسه نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 4:1 | + | موضوع: |
چقدر سخته
چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شد. چقدر سخته كه تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز نتوني بهش بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوستش داري چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني و آن وقت آرام زير لبت بگويي: گل من باغچهي نو مبارک نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 3:53 | + | موضوع: |
اگه یه روزی من مردم
اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سر مزار م و گل سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مردي ... من فقط يه بار ميام مزار ت... ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 2:56 | + | موضوع: |
شب سرد تنهایی
شب سردیست قلب زخمی خویش را میبینم که مانند کبوتری است که دیگر قدرت پرواز کردن ندارد من زندانی افکارم هستم می خواهم کلیدی بسازم که قفل این زندانی را به روی من باز کند تا به سوی نور پرواز کنم و همیشه به نور سپیدی فکر کنم که درون قلبم وجود دارد فکر کنم دوست دارم پرنده دلم به پرواز در اید مرا با خود به اوج اسمان ابی و تا خانه ستاره ها ببرد نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 2:58 | + | موضوع: |
تنهایی
تنهائی کاش از اول میدونستم واسه من موندنی نیستی یادته موقع رفتن از ته دل میگریستم دل من پر از غریبه واست از جونم گذشتم غربتو شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی کاش از اول میدونستم که تو هم تنهام میزاری تو بودی بودو نبودم همدم نه حتی دوستم نداری الهی که آب خوش از تو گلوت پائین بره الهی تویه زندگیت نیفته حتی یک گره الهی چشمای سیات وفا از همه کس ببینه نفرین و لعنتت نمیکنم چون قسمت من همینه لیاقت من همینه چشای خیس و به راهت بگو دوختم یا ندوختم عمری تو زخم زبونات بگو سوختم یا نسوختم بگو سوختم یا نسوختم دل من پر از غریبه واست از جونم گذشتم غربتو شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی هنوزم واسم عزیزی نگاه سردت هنوزم با اون اخمات زجرم میده خدا خودش منو به این دربه دری عادت داده باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه الهی تنهات نذارن که بیای و در به در بشی نگو که اتیش بگیری بسوزی خاکستر بشی میدونی فرقی نداره دیگه واسم بود و نبود تو الهی که خوشبخت بشه تمام تارو پود تو سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 2:26 | + | موضوع: |
آسمون آرزومون پره از ابرای تیره
لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 19:43 | + | موضوع: |
مزاحم همیشگی
یه باز بذار حرف بزنم ، دیگه نه حرف سفره نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 19:12 | + | موضوع: |
عشق من عاشقم باش
تو غربتی که سرده تمام روز و شب هاش غربه ار من و ما عشق من عاشقم باشم عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم با غربت من بساز تا به خودم بسازم عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش تو خواب عاشقه هارو تعبیر تازه کردی کهنه حدیث عشقو تفسیر تازه کردی گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن وقتی که هق هق عشق زجه احتیاجه سر به جنون سلامت که بهترین علاجه عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش عشق من عاشق من باش اگر چه مهلتی نیست برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست عشق من عاشقم باش نذار بیفتم از پا بمون با من که بی تو نمیرسم به فردا عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 16:12 | + | موضوع: |
رف دلم0000000000000000000
بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد! دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی! اما همه يك سو و تو نيز يك سوی ديگر! تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند! (( يعني اون آدم خوشبخت كي مي تونه باشه........... خودش مي دونه!!!! نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 15:46 | + | موضوع: |
به تو عادت کرده بودم
به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 23:10 | + | موضوع: |
سرگذشت گل غم
تا در این دهر دیده کردم باز نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:52 | + | موضوع: |
کوچه
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:43 | + | موضوع: |
نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:18 | + | موضوع: |
بنویس از عشق عزیزم
ای تو نویسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزیز دلبرم ، ای نفس جان من ای تو امید زندگی ، ای هستی دنیوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من تو که عاشقی ، تو که دلداده ای ، تو که قلبت را به من سپرده ای چرا باید از تنهایی تو که معنی عشق پاکی ، تو که مظهر تمام زیبایی هایی ، از خودت بنویس ، از آن عزیزم تنهایی را کنار بگذار ! تا من را داری تنهایی را در کنج دلت آزاد کن نگذار تنهایی در گوشه قلبت اسیر بماندتو که تمام زیبایی های عاشقی در کنج دلت شده است عزیزم هر آنچه می توانی بنویس از کلام مقدس عشقای یار مهربان من ، دیده من ، ای سخن هر عشق من ، ای درد بی در مان من بنویس هر چه در دلت منتظرم بنویس از همان کلام رویایی نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:5 | + | موضوع: |
|
|